آوین جونآوین جون، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

خاطرات آوین جون

قصه باد کنک ها!

1392/1/22 4:46
نویسنده : مامان
257 بازدید
اشتراک گذاری

یه روزرفته بودیم بازار تو بغلم بودی که یه آقایی که تو دستاش پر از بادکنک بود از کنارمون رد شد تو هم که تا حالا این همه بادکنک رو یک جا ندیده بودی زل زده بودی به بادکنک ها آقای بادکنک فروش هم که دید از بادکنکا خوشت اومده از فرصت استفاده کرد و جلوی چشات ویراژ میرفت و گفت کوچولو گریه کن تا مامانت برات بادکنک بخره تو هم زدی زیر گریه . میخواستم برات بادکنک بخرم ولی نه از اون فروشنده.جلوتر که رفتیم یه گربه بادی دیدی که خوشت اومد و من اونو برات خریدم.  

به خونه که برگشتیم قضیه رو برای بابایی تعریف کردم بابایی هم طبق معمول برای دخترش کم نذاشت شب که از سر کار برگشته بود یه عالمه بادکنکای رنگی برای تو اورده بود دست بابایی درد نکنه. 

البته تو خواب بودی بعد که بیدار شدی کمی با بادکنکا بازی کردی

و در آخر هم بادکنک بغل خوابیدی فدای چشمای نازت بشم مامانی.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)