قصه باد کنک ها!
یه روزرفته بودیم بازار تو بغلم بودی که یه آقایی که تو دستاش پر از بادکنک بود از کنارمون رد شد تو هم که تا حالا این همه بادکنک رو یک جا ندیده بودی زل زده بودی به بادکنک ها آقای بادکنک فروش هم که دید از بادکنکا خوشت اومده از فرصت استفاده کرد و جلوی چشات ویراژ میرفت و گفت کوچولو گریه کن تا مامانت برات بادکنک بخره تو هم زدی زیر گریه . میخواستم برات بادکنک بخرم ولی نه از اون فروشنده.جلوتر که رفتیم یه گربه بادی دیدی که خوشت اومد و من اونو برات خریدم.

به خونه که برگشتیم قضیه رو برای بابایی تعریف کردم بابایی هم طبق معمول برای دخترش کم نذاشت شب که از سر کار برگشته بود یه عالمه بادکنکای رنگی برای تو اورده بود دست بابایی درد نکنه.

البته تو خواب بودی بعد که بیدار شدی کمی با بادکنکا بازی کردی

و در آخر هم بادکنک بغل خوابیدی فدای چشمای نازت بشم مامانی.

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


قصه باد کنک ها!
