علاقه و توجه آوین جون به مرسانا جون
فدای دل مهربونت که داری برای مرسانا جون موزیک میذرای . ...
نویسنده :
مامان
23:50
15-14ماهگی
آوینم اینجا رفته بودی EDMOLA خوابگاه دایی جون مهدی خیلی با صفا بود. برای بوقلمونا که سوت میزدیم میگفتند قلقلقلقلقل.... حالا بهت میگیم آوین بوقلمون چی میگه؟ سرت رو مثل بوقلمون تکون میدی و میگی قققققققققققق... آوین در مجتمع مازرون اینجا هم رفته بودیم کوه(لاکوه) نمیدونم ارتفاعش چقدر بود فقط میدونم که تو ابرا بودیم خیییییییلی خوب بود و خیلی سرد. تو از خوشحالی از صبح تا غروب نخوابیدی و همش با هم بازی کردیم... رو سراشیبی بودیم چند بار قل خوردی و لیز خوردی توپ قلقلی من. اینجا هم که از فرط سرما رفتیم تو چادر صبحانه خوردیم تو هم همش حواست جمع بود که تو هر دوتا دس...
نویسنده :
مامان
23:33
راه رفتن آوین جون...
آوین مامان توی چهارده ماهگی بدون کمک تونست راه بره مامانی خیلی خوشحال شد و به بابایی زنگ زد بابایی هم برای دخترش 6تا سی دی جالب به عنوان جایزه خرید . ...
نویسنده :
مامان
5:53
پله پیمایی!
چند وقته که تا در حال رو باز میکنم تندی میری به سمت در و میگی دد. دیگه خودت یاد گرفتی که از تخت و پله پایین بیای اول دنده عقب میری و یواش یواش میای پایین. البته فقط میتونی از دوتا پله پایین بیای ولی تا دلت بخواد از پله ها بالا میری دیروز خونه بابابزرگ دو بار از 32تاپله بالا رفتی یعنی کلا64تاپله رو تند و تند بالا رفتی. ...
نویسنده :
مامان
5:48
بدون عنوان
بدون عنوان
این مسواک رو بابایی به همراه یه خمیردندون ژله ای برات خریده. این دومین مسواکت بود یه مسواک انگشتی کوچولو هم داری اما از اونجایی که هر وقت بابایی تورو بغل میکنه و مسواک میزنه تو مسواک بابایی رو از دستش میکشی بابایی هم یه مسواک بزرگتر واست خریده. ...
نویسنده :
مامان
5:27









